زندگی...
زندگی چه بی رحم است.درختان را قطع می کنیم،با آن ها کاغذ میسازیم.
آن وقت روی کاغذها می نویسیم...
درختان را قطع نکنیم!!!
مرا اندکی دوست داشته باش اما...همیشه!!!!!!
زندگی چه بی رحم است.درختان را قطع می کنیم،با آن ها کاغذ میسازیم.
آن وقت روی کاغذها می نویسیم...
درختان را قطع نکنیم!!!
دیگه نمیتونم تحمل کنم.دیگه خسته شدم.احساس میکنم به آخر خط رسیدم.
خسته شدم از این زندگیه تکراری،از این زندگی که هیچ امیدی هیچ هدف و آرزویی توش نیست.
از همه چیز خسته شدم.از خودم خانوادم،از همه...
دیگه واقعا تنهای تنها شدم،حتی خدا هم فراموشم کرده.
کاش یکم جرات داشتم،اونوقت خودمو از این زندگی راحت میکردم.
دیگه هیچکسو ندارم که باهاش درد دل کنم.زندگی برام غیرقابل تحمل شده ،تو خونه زندونی شدم دیگه حتی نمیتونم به وبم سر بزنم.زندگیم شده ترس و نگرانی و استرس!!!
تو زندگی هیچوقت سرچیزای بیخود استرس نداشتم ولی الان صبح وشبم شده استرس و نگرانی،شده گریه وگریه وگریه...

تازگیا خیلی به سرم میزنه رگمو بزنم یا قرص بخورم ولی حیف که ترسم مانع میشه،اینو مطمئنم که اگه واقعا تحملم تموم شه بیخیاله همه چی میشم و ترسو کنار میذارم واین کارو میکنم!!!
چیکار کنم؟؟؟؟ نه راه پس دارم نه راه پیش،زندگیم هر روز بدترو بدتر میشه.
خوب که فکر میکنم میبینم من حتی یه روزم خوشبختی رو نچشیدم.شما بگین،خوشبختی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه واقعا آخره خطه...
برام دعا کنید زودتر بمیرم،تنها آرزویی که دارم همینه،فقط همین!!
عشق برتر است؟؟؟
یا
دوست داشتن؟؟؟
این سوالی است که جوابی ندارد!!!
تا کجای قصه ها باید زدلتنگی نوشت؟
تا به کی بازیچه بودن دردو دست سرنوشت؟
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد؟
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟
خسته ام از زندگی
با قصه های بی شمار...
به بازار سیاه رفتنم برای خریدن عشق؛اما در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم:
توجه توجه
حراج عشق
در غرفه ی هوسبازان عشق را به حراج گذاشته اند
به قیمت نابودی پاک بازان ...
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد
ولی باران نمیداند که من دریایی از دردم
به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ
می گریم...
چنان دلگیرم از دنیا که خود را هم نمیخواهم
به این زخم دل خونین دگر مرهم نمیخواهم
همه نامهربانند در این دنیای ویرونه...
چنین شد حاصل عمرم که جز مرگم نمی خواهم...
گنجشک به خدا گفت:
لانه ی کوچک نم چه قسمتی از این دنیای بزرگ تو را گرفته بودکه آن را به وسیله ی طوفانت ویران ساختی؟؟
خدا گفت:
وقتی تو خفته بودی،ماری به سمت لانه ی تو می آمد،طوفان را گفتم تا از گزند مار در امان بمانی،چه بسیار محبت ها به تو کردم و تو آن را بلا پنداشتی!!!!